SKY
ـــــهــــفــــــتـــــــآــــــســـــــمـــــوـــــنــــــ ــــــآــــــبـــی
درباره وبلاگ


ـــــهــــفــــــتـــــــآــــــســـــــمـــــوـــــنــــــ ــــــآــــــبـــی

مدیر وبلاگ : گروه وبلاگ نویسان هفت آسمون 7BLUE SKY
نظرسنجی
دوست دارید بیشتر به چه مطالبی پرداخته بشه ؟










" بسم الله الرحمن الرحیم "

http://7BlueSky.mihanblog.com




نوع مطلب :
برچسب ها : http://www.7BlueSky.mihanblog.com، Mihanblog، Mihanblog.com، Blog، 7BlueSky، Google، Bing،
لینک های مرتبط :

" آنچه خود داشت زِ بیگانه تمنا می کرد "


ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد.

در راستهء کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند.


فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.


ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد؛ اما هیچ کدام را باب میلش نیافت.

هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد!

بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصلهء هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.


ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجهء یک جفت کفش زیبا شد!

آنها را پوشید.

دید کفش ها درست اندازهء پایش هستند.


چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.

بالاخره تصمیم خود را گرفت.

می دانست که باید این کفشها را بخرد.

از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟!

فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!

ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است؟!

مرا مسخره می کنی؟!

فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند؛ چون

کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی...!


نکته:

این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست...!

همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است!

ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم...!

خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم!

فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است...!

"خود کم بینی" و اغلب "خود نابینی" باعث می شود که انسان خویشتن را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد...!


"سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد"


بیاییم قدر داشته هایمان را بدانیم.

http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : شعر و داستان، 
برچسب ها : آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد، ملانصرالدین، کفش، خودکم بینی، Mollanasrodin، Shose، Story،
لینک های مرتبط :

" مرد ۴ زنه "


تاجر ثروتمندی ۴ زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسیار مراقبش بود. زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار میكرد. اما واقعیت این است كه او زن دومش را هم بسیار دوست میداشت. او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا كه در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینكه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس میكرد.

روزی مرد مریض شد و فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اكنون 4 زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند.

اول سراغ زن چهارم رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و انواع راحتی را برایت فراهم کردم، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همین یك كلمه و مرد را رها كرد. ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت: من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد یخ كرد. تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو همیشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟ زن گفت: این فرق دارد من نهایتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش كرده بود و زیبایی و نشاطی برایش نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: باید آن روزهایی كه میتوانستم به تو توجه میكردم و مراقبت بودم. http://7BlueSky.mihanblog.com

■ در حقیقت همه ما چهار زن داریم!

• زن چهارم بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا كردن او بكنیم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترک میكند.

• زن سوم دارایی های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

• زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.

• زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است!

http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : مرد۴زنه، زن، زن چهارم، Women، Man، ثروت، ثروتمند،
لینک های مرتبط :

" تله موش "

برگرفته از کتاب "کلیله و دمنه"


موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید.

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد...ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید.

و سپس از آن مرغ، برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بریدند.

زن مزرعه دار زنده نماند و مرد.

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.

« و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد. »

http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : تله موش، کلیله و دمنه، مار، نیش مار، موش، خروس، گاو،
لینک های مرتبط :

" چطور مرتکب گناه نشویم "


جوانی نزد عالمی آمد و از او پرسید: من جوان هستم اما نمیتوانم خود را از نگاه كردن به دختران منع كنم، چاره ام چیست؟

عالم كوزه‌ای پر از شیر به او داد و به او توصیه كرد كه كوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیز از كوزه نریزد...

به یكی از طلبه‌هایش هم گفت او را همراهی كند و اگر شیر را ریخت جلوی همه‌ی مردم او را كتك بزند.

جوان نیز شیر را به سلامت به مقصد رساند. و هیچ چیز از آن نریخت.

وقتی عالم از او پرسید چند دختر را در سر راهت دیدی؟

جوان جواب داد: هیچ، فقط به فكر آن بودم كه شیر را نریزم كه مبادا در جلوی مردم كتك بخورم و در نزد مردم خوار وخفیف شوم.

عالم هم گفت: حكایت انسان مؤمن هم همین است

مومن همیشه خداوند را ناظر بر كارهایش میبیند و از حساب روز قیامت و بی‌آبرویی در مقابل مردم در صحرای محشر و عذاب جهنم بیم دارد.


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : چطور گناه نکنیم، نگاه به مامحرم، چشم چرانی، شیر، کوزه شیر، طلبه، Google،
لینک های مرتبط :

" ۱۰ روز در مقابل ۱۰ سال "


پادشاهی دستور داد تا چند سگ وحشی تربیت کنند تا هر کسی که از او اشتباهی سر زد را جلوی آنها انداخته تا با درندگی تمام او را بدرند.

روزی یکی از وزرا رأیی داد که موجب پسند پادشاه نبود دستور داد که او را جلوی سگ‌ها بیندازند.

وزیر گفت : « من ده سال خدمت شما را کرده‌ام و ده روز تا اجرای حکم از شما مهلت می‌خواهم

پادشاه گفت این هم ده روز مهلت.»

وزیر رفت پیش نگهبان سگ‌ها و گفت : «می‌خواهم به مدت ده روز خدمت این سگ‌ها را بکنم.»

نگهبان پرسید : «از این کار چه فایده‌ای می‌بری..؟»

وزیر گفت : « به زودی خواهی فهمید .»

نگهبان گفت : «پس چنین کن.»

وزیر شروع به فراهم کردن اسباب راحتی برای سگ‌ها کرد و دادن غذا ، شستشوی آن‌ها و هر کاری که لازم بود را انجام داد.»

ده روز گذشت و وقت اجرای حکم فرا رسید دستور دادند که وزیر را جلوی سگ‌ها بیندازند.

مطابق دستور عمل شد و خود پادشاه هم نظاره‌گر ماجرا بود ولی با صحنه‌ی عجیبی روبرو شد.

همه‌ی سگ‌ها به پای وزیر افتادند و تکان نمی‌خوردند..!

پادشاه پرسید : «با این سگ‌ها چه کرده‌ای ..!؟»

وزیر پاسخ داد : « ده روز خدمت این سگ‌ها را کردم فراموش نکردند ولی ده سال خدمت شما را کردم همه را فراموش کردید.»

پادشاه سرش را پایین انداخت و دستور به آزادی وزیر داد.


* احتمال دارد در زندگی شما کسانی باشند که خطای کوچکی کرده‌اند و مدت‌هاست به خود اجازه نمی‌دهید آنها را ببخشید ، فقط کافی‌است امروز به روزهای خوبی که با آنها داشتید فکر کنید ...


°•○ مطمئن هستم آنها را خواهی بخشید. ○•°


http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : سگ وحشی، پادشاه، وزیر، رای، ده سال، خدمت گذاری، نگهبان،
لینک های مرتبط :

" دنیای زیبا و چاه عمیق ... "



روزی جوانی نزد پدرش رفت وگفت: دختری را دیده ام و شیفته زیبایی و جادوی چشمانش شدم، می‌خواهم با او ازدواج کنم ....

پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟

پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند،

اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی خوشبختش کنی،

او باید به مردی مثل من تکیه کند،

پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!


پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید، ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.


قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با که ازدواج کند؛


قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است!


پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند.


وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط با من ازدواج میکند!


بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است،


من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید.


اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با اوازدواج خواهم کرد!


و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پسر، پدر، قاضی، وزیر و امیر به دنبال او...



ناگهان هر پنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند. دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!!


من "دنیا" هستم!!


من کسی هستم که اغلب مردم به دنبالم می‌دوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من ازخانواده، دین، ایمان ومعرفتشان می‌‍گذرند و حرص و طمع آنها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمی‌رسند...



http://7BlueSky.mihanblog.com








نوع مطلب : شعر و داستان، شعر، داستان کوتاه ، 
برچسب ها : دختر زیبا، دختر خوشگل، دختر دلربا، قاضی، زن خوشگل، ازدواج، پسر،
لینک های مرتبط :

" از او بخواه ... "


ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻧﺼﺎﺭﯼ 》


ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺗﻨﮕﺪﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﯼ ﺭﻓﺖ

ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ، ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﻭﯾﺸﻢ.

ﺧﻮﺍﺟﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺬﺭ ﮐﻮﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ .

ﭘﺲ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺎﻣﻠﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ، ﮐﻮﺭ ﺣﻘﯿﻘﯽ

ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ

ﮔﺪﺍﺋﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ. ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪ. ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ

ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﯼ ﺷﺘﺎﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ

ﺑﻪ ﻭﯼ ﺩﻫﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ.



ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ،

ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ...


ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻧﺼﺎﺭﯼ 》


http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر و داستان، شعر، داستان کوتاه ، 
برچسب ها : خواجه عبداله انصاری، کور، درویش، گدا، از او بخواه، توانگر، کریم،
لینک های مرتبط :

" شاهکار "


به ابوسعید ابوالخیر گفتند:

فلانی قادر است پرواز کند،

گفت: این که مهم نیست ، مگس هم میپرد


گفتند: فلانی را چه میگویی؟ روی آب راه میرود!

گفت: اهمیتی ندارد، تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.


گفتند: پس از نظر تو شاهکار چیست؟

گفت: اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی، دروغ نگویی، کلک نزنی؛ سو استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.

☆این شاهکار است...


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : ابوسعید ابوالخیر، شاهکار، راه رفتن روی آب، پرواز کردن، زخم زبان، کلک زدن، دروغ،
لینک های مرتبط :

" ۳۰ سال ذکر "

استغفر الله!

مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم.

جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!

روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟

گفتند: مال شما نسوخته…

گفتم: الحمدلله…

معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک!

آن الحمدلله از سر خودخواهی بود نه خداخواهی..

چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم؟



موفق و پیروز باشید


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : عارف، ۳۰سال، عبادت، استغفار، آتش، حجره، Blog،
لینک های مرتبط :

" وعده ... "



پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

سردت نیست ؟

گفت عادت دارم

گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند.

وآن پادشاه ....

فراموش کرد !!!

صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:


به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد!


مواظب وعده هایمان باشیم رفقا


ممنون از انتخاب زیباتون


http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : وعده، پادشاه، سرما، زمستان، گرمی، رفیق، Telegram،
لینک های مرتبط :

" ۹۹ سکه ی طلا !"


پادشاهی دیدکه خدمتکاری بسیار شاد است ، از او علت شاد بودنش را پرسید.

خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم.

پادشاه موضوع را به وزیر گفت . .

وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست! !

بدان جهت شاد است،

پادشاه پرسید :گروه ۹۹ دیگر چیست؟

وزیر گفت : قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید ، و چنین هم شد.

خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه وسکه ها بسیار شادشد و شروع به شمردن کرد ، ۹۹ سکه ؟

و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا ۱۰۰ تا نیست!!


همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود.

او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند...

او از صبح تا شب سخت کار میکرد ، و دیگر خوشحال نبود...

وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت : قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گروه کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.

خوشبختی در سه جمله است: تجربه ی دیروز ، استفاده از امروز، امید به فردا.

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم: حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا....


با آرزوی موفقیت روز افزون شما...

گروه وبلاگ نویسان هفت آسمون

http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : ۹۹ سکه طلا، طلا، سکه، ارز، دلار، پول، پادشاه،
لینک های مرتبط :

" این‌ هم میگذرد ... "



ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ.

ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ...

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"

ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ !


ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ...

ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ.

ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟

ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"



گر به دولت برسی، مست نگردی مردی،


گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی،


اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،


گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : شعر و داستان، 
برچسب ها : این هم میگذرد، هیزم فروش، کاخانه دار، دیوار، Wall، Google، Instagram،
لینک های مرتبط :

" یه کیسه گندُم "


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند .


یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند.

..‌. یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌

درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم.

من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند .


بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.


در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌ درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم.

من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.


بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است.

تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند.

آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

خوبی هیچوقت در دنیا و آخرت ازبین نمی رود.

از "خوب" به "بد"رفتن، به فاصله ی لذت پریدن از یک نهر باریک است اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت!


ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩم‌ها


ﭼﻪ ﺷﺎدی‌ها ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ ﭼﻪ ﺑﺎﺯی‌ها ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ


یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮ ﺑﺎﺩی


یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ


ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ


ﭼﻪ زشتی‌‌ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﭼﻪ تلخیﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ


ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایینﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ


ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ...


http://7BlueSky.mihanblog.com


تشکر از بازدید شما :)







نوع مطلب : شعر و داستان، 
برچسب ها : گندم، برادر، مجرد، آغوش، دنیا، آخرت، ازدواج،
لینک های مرتبط :

" از یک سیب تا اَپِل "



سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد،

صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه .

پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد،

اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید

و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.

چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود.

اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر،

چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد،

اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"

اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه ، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشته ام رو بادیدن این سیب به یادبیارم.

پیروز و سربلند باشید

به امید موفقیت روز افزون شما

‌http://7BluSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : Apple، Steve Jobs، شرکت اپل، استیو جابز، مدیر شرکت اپل، آیفون، Iphone،
لینک های مرتبط :

صورت حساب ۱۰/۰۰۰ دلاری !



موتور کشتی بزرگی خراب شد.

مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند

اما هیچکدام موفق نشدند!

سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند..

وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد!

دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند.

بعد از یک روز وارسی کامل و سپس خلوت کردن،


فردا صبح مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد

و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد

بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد.


... یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند.

صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد :

او واقعا هیچ کاری نکرد!!!

ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟

بنابر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند؟

مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد :

ضربه زدن با آچار : ۲دلار

تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار

و ذیل آن نیز نوشت :

تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجا باید تغییر کند میتواند همه چیز را تغییر بدهد.

● قرار نیست همه زندگی ما تغییر کند تا زندگی مان متحول باشد.

از خودمان بپرسیم کدام بخش از زندگی من نیاز به ضربه دارد؟

مهارت ارتباطاتی ام را باید بهبود دهم؟ مدرک دانشگاهی باید داشته باشم؟

یک شریک تجاری خوب باید داشته باشم؟

شبکه روابطم را باید گسترش دهم؟

کجاست آن نقطه ای که باید با چکش کوبیده شود تا تحولی بزرگ در زندگی ام رخ دهد؟


http://7BlueSky.mihanblog.com


موفق باشید...





نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : 10000Dolars، صورت حساب ده هزار دلاری، کشتی، موتور کشتی، جعبه ابزار، آچار، Google plas،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • آخرین بروز رسانی :