تبلیغات
SKY
 
SKY
ـــــهــــفــــــتـــــــآــــــســـــــمـــــوـــــنــــــ ــــــآــــــبـــی
درباره وبلاگ


ـــــهــــفــــــتـــــــآــــــســـــــمـــــوـــــنــــــ ــــــآــــــبـــی

مدیر وبلاگ : گروه وبلاگ نویسان هفت آسمون 7BLUE SKY
نظرسنجی
دوست دارید بیشتر به چه مطالبی پرداخته بشه ؟










" بسم الله الرحمن الرحیم "

http://7BlueSky.mihanblog.com




نوع مطلب :
برچسب ها : http://www.7BlueSky.mihanblog.com، Mihanblog، Mihanblog.com، Blog، 7BlueSky، Google، Bing،
لینک های مرتبط :

"گوشت رایگان"



انسان ثروتمندی در شهری زندگی می کرد. اما به هیچ کسی ریالی کمک نمی کرد.

فرزندی نداشت و تنها با همسرش زندگی می کرد، در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان می داد.

روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر می شد.

مردم هر چه او را نصیحت می کردند که این سرمایه را برای چه کسی می خواهی در جواب می گفت نیاز شما ربطی به من ندارد، بروید از قصاب بگیرید.

تا اینکه او مریض شد، احدی به عیادت او نرفت. این شخص در نهایت تنهایی جان داد و هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود، همسرش به تنهایی او را دفن کرد.

اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد؛

دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد او گفت کسی که پول گوشت را می داد دیروز از دنیا رفت!

زود قضاوت نکنیم


http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : گوشت، رایگلن، قصاب، مرد ثروتمند، مرگ، مریض، Telegram،
لینک های مرتبط :

" نگهبانان بهشت و جهنم "


درون مایه : کمدی فانتزی


یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که

- آخه خدا این چه وضعیه؟

-ما یک مشت ایرانی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!

-به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!

-هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن

-اون بوق و کرنای من هم گم شده، وسایلمو برمیدارن

-یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد

-آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم

-امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست موزه است

-من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن

خدا میگه: ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست!

برو یک زنگی به نگهبان جهنم تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!

نگهبان بهشت زنگ می‌زنه به جهنم؛ دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره یه نفر با نفس نفس جواب میده:

-جهنم، بفرمایید؟

-نگهبان بهشت میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

-نگهبان جهنم آه میکشه و میگه: نگو که دلم خونه

-این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن

-شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن

-تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی

-حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!

-آقا من برم

-اینا دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن

●اینم از وضع ایرانی‌ها تو اون دنیا :)


http://7BlueSky.mihanbog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : بهشت، جهنم، لباس مارک دار، پیغامگیر، بنز، BMV، چهارشنبه سوری،
لینک های مرتبط :

" دست گیر "


عارفی را گفتند: خداوند را چگونه میبینی؟

گفت: آنگونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد اما دستم را می گیر...


http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : عارف، دستگیر، مچ گرفتن، Aaref، God، Telegram، Sorush،
لینک های مرتبط :

" حاتم طائی "


ازحاتم پرسیدند: بخشنده ترازخود دیده ای؟

گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم

کباب کرد.

گفتند: توچه کردی؟

گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.

گفتند: پس تو بخشنده تری؟

گفت: نه!

چون او هرچه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : حاتم طائی، Haatam taaiy، بخشنده، گاو، هدیه ، ۵۰۰گاو، Google،
لینک های مرتبط :

" اختلاف "


پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود،

پدردخترگفت:

تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دخترنمیدهم!

پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود،

پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسرمیگوید:

ان شاءالله خدا او را هدایت میکند!

دخترگفت: پدرجان

مگر خدایی که هدایت میکند

با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟!


http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : خواستگاری، فقر، ثروتمند، دختر، پسر، Email،
لینک های مرتبط :

"رازق"


از کاسبی پرسیدند:

چگونه دراین کوچه پرت و بی عابرکسب روزی میکنی؟!

گفت: آن خدایی که فرشته مرگش

مرا در هرسوراخی که باشم پیدامیکند

چگونه فرشته روزیش مراگم میکند.


http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : رازق، کسب و کار، کار، Jabs، Works، God، ازراعیل،
لینک های مرتبط :

" چیزهایی که از گرگ نشنیده ای "



پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ می‌کرد:


گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوایل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ و بخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌.


این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی، بره‌ای شکار میکرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌.


اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما نمیشد‌.

ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و ‌بره های‌ آن

ها ‌را داشتیم‌ و کاملا مواظب‌ بودیم‌.

بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند.


یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند!!


ما صبر کردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌.

روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌!!!!!!.»


این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌:

درندگی

وحشی ‌بودن‌

و حیوانیت

‌شناخته ‌میشود‌ اما میفهمد هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان ‌کرد، به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید؛ هر ذاتی رو میشه درست کرد، جز ذات خراب....!!



http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : گرگ، آغل، گوسفند، احسان، الذئب، نیش، Telegram.co#tdlte،
لینک های مرتبط :

" غش حقیقی "


به بهلول گفتند که :

فلانی هنگام تلاوت قرآن ، چنان از خود بیخود می شود که نقش بر زمین می شود و غش می کند .

بهلول گفت : او را بر سر دیوار نهید تا تلاوت کند ، اگر غش کرد ، در عمل خود صادق است !


http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : تلاوت قرآن، قرآن، تلاوت، بهلول، غش، دیوار، Qoraan،
لینک های مرتبط :

" عوض "


ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﯼ

ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﯼ ؟

ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﻒ

ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ

ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ .

ﺍﺯ ﮔﺮﮔﯽ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﮔﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﻮﺩﯼ

ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﯼ ؟

ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﻣﯽ آﻣﻮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﻋﻘﺒﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺑﺰﻧﻨﺪ و آﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﻨﺪ.

ﺫﺍﺕ ﻫﯿﭻ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺫﺍﺗﺸﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﺪ!


http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : گرگ، گوسفند، عوض، ذات، پای عقب، Crom، Google،
لینک های مرتبط :

" موثر ترین روش شیطان "



روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد!

همه مردم جمع شدن و شیطان وسایلی از قبیل : غرور، خودبینی، مال اندوزی، خشم، حسادت، شهرت طلبی و دیگر شرارت ها را عرضه کرد...

در میان همه وسایل یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!

کسی پرسید : این عتیقه چیست !؟

شیطان گفت : این نا امیدی است...

شخص گفت : چرا اینقدر گران است !؟

شیطان با لحنی مرموز گفت :

این موثرترین وسیله من است !

شخص گفت : چرا اینگونه است !؟ شیطان گفت : هرگاه سایر ابزارم اثر نکند فقط با این میتوانم در قلب انسان رخنه کنم و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم میکنم...

این وسیله را برای تمام انسانها بکار برده ام، برای همین اینقدر کهنه است.



http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : شیطان، ناامیدی، ابزار شیطان، بازار، Bazar، اهریمن، X،
لینک های مرتبط :

" شیطان و زن شیطون "


زنی به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ می توانی او را وسوسه کنی تا همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت: آری، این کار بسیار آسان است !

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی کرد او را وسوسه کند، اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست می‌داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد. پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد.

سپس زن گفت: اکنون آن چه اتفاق می‌افتد را ببین و تماشا کن !

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت: چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم، پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد !

خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن به خانه مرد خیاط رفت و در زد و زن خیاط در را باز کرد.

زن به او گفت: ممکن است برای ادای نماز وارد خانه تان شوم؟

زن خیاط گفت: بفرمایید، خوش آمدید.

پس از آن که نمازش تمام شد، بدون آنکه زن خیاط متوجه شود؛ آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت و سپس از خانه خارج شد.

هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت و آن پارچه را دید؛ فورا داستان آن زن و معشوقه پسرش را به یاد آورد و همان موقع به فکر طلاق همسرش افتاد.

سپس شیطان گفت: اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم.

آن زن گفت: کمی صبر کن! نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟!

شیطان با تعجب گفت : چگونه؟!

روز بعد آن زن پیش خیاط رفت و به او گفت: از همان پارچه زیبایی که دیروز از شما خریدم، کمی دیگر می خواهم؛ زیرا دیروز برای ادای نماز به خانه زنی محترم رفتم و آن پارچه را آن جا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم. اینجا بود که مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه برگرداند.

میگن الان شیطون تو بیمارستان روانی بستری شده و هر زنی رو که میبینه، جیغ میکشه....! :)




http://7BlueSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : زن، زن شیطان، خیاط، زن خیاط، معشوقه، پارچه، Woman،
لینک های مرتبط :

" پنکه سقفی "

طنز :)


یک بنگاهدار که خیلی دروغ میگفته به مردم و کارش این بوده که هی این کلاه اون کلاه کنه و کلاه از سر یکی برداره و سر دیگری کلاه بگذاره می میرد و به اون می رود.در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایسته سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته.

از یکی از فرشتگان می پرسه “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

مرد گفت :”چه جالب مثلن اون ساعت مال کیه؟!”

فرشته پاسخ داد :” یک معلم ساده او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟

فرشته پاسخ داد : ساعت یک پرستار فداکار عقربه اش یکبارتکان خورده ...

- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آهان اون، راستش در اتاق کار سرپرست فرشتگان گذاشتیم و ازش به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند. :)


http://7BlueSky.mihanblog.com








نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : پنکه سقفی، بنگاه، دروغ، ساعت، پرستار، معلم، عقربه،
لینک های مرتبط :

" چیزی از تو افتاده!!! ......."


جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد....

و به جای اینکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جایش بلندشود، شروع به خندیدن و مسخره کردن او نمود؛

سپس راهش را کشید و رفت! پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است.

جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پیرزن به او گفت: زیاد نگرد؛

مروت و مردانگی ات به زمین افتاد و هرگز آن را نخواهی یافت..

●زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد"

●زندگی حکایت قدیمی کوهستان است!

صدا می کنی و می شنوی؛پس به نیکی صدا کن، تا به نیکی به تو پاسخ دهند"


امیدوارم چیزی ازتون نیفته... :)

http://7BlueSky.mihanblog.com





نوع مطلب :
برچسب ها : صدای سکه ، دوچرخه، پیرزن، مرام، معرفت، شعور، تمسخر،
لینک های مرتبط :

" سخنرانی ملانصرالدین "


روزی اهالی روستایی از ملا نصرالدین دعوت کردند تا برای ایشان سخنرانی کند !


ملا در ازای سخنرانی، از هر نفر ۵ سکه مطالبه کرد!


مردم کنجکاو شدند که ؛ ملا چه چیز با ارزشی برای گفتن دارد!


با این حساب به هر زحمتی پنج سکه راتهیه... و به ملا دادند ،

روز موعود ملا در حالیکه سکه ها داخل جیبش صدا میداد ! بالای منبر رفت و خطابه ای زیبا ایراد کرد

در پایان رو به مردم گفت :

حال بیایید و سکه هایتان را پس بگیرید!!!


اهالی که متعجب شده بودند دلیل اینکار را جویا شدند

ملا لبخندی زد و گفت :

اول اینکه : آدم وقتی بابت چیزی پول پرداخت میکند به نحو احسن از ان استفاده میکند!!

دوم : آدم وقتی پول توی جیبش باشد قشنگ حرف میزند :)



http://7BlueSky.mihanblog.com






نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : ملانصرالدین، سکه های طلا، طلا، سخنرانی، منبر، پول، سکه طلا،
لینک های مرتبط :

" دزد حلوا "


حاکمی رسم بنهاد هر که از مسافران و ساکنان دزدی کند

آن شخص را سوار الاغ به مدت یک هفته در شهر بگردانند‌

این گذشت تا شخصی از شخص دیگر حلوا دزدید و خورد

به جرم دزدی به محکمه اش بردند و چون محکوم شد طبق حکم حاکم سوار بر الاغی او را در شهر بچرخانیدند

و مردم در کوچه و بازار با دیدن آن حالت بسیار هیاهو کردند

هنگام چرخاندن نگهبان از دزد پرسید:

بسیار سخت میگذرد؟

دزد گفت:نه!

حلوا را خوردم،الاغ را هم سوار شدم،مردم هم شادی می کنند و خوشحالند،از این چه بهتر؟


استنتاج : وقتی گناهی مدام تکرار شود ؛ عمل گناه عادی میشود و شخص دیگر از انجام آن احساس شرمساری نمیکندو تکرار آن برایش دشوار نخواهد بود؛ تا جایی که برای عمل ناهنجار خود دلیل های ناخردانه می آورد و نگاه سنگین افراد جامعه بر او سنگینی نخواهد کرد.

پس مراقب خودمان باشیم و توجه داشته باشیم که گناه کوچک و بزرگ ندارد!


http://7BlurSky.mihanblog.com







نوع مطلب : داستان کوتاه ، 
برچسب ها : دزد، حلوا، الاغ، گناه، خر، مسافر، احساس،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • آخرین بروز رسانی :